تبليغاتX
یاداشت های یک خبرنگار جوان

یاداشت های یک خبرنگار جوان

Pupils Association News Agency

مادربزرگ مهربانم خداحافظ

همه من را بچه ی هفتم مادر بزرگم می دونستند، همیشه اونجا بودم در حدی که می گفتند بابا یه سری هم به خونه خودتون بزن. البته این آخرییا به خاطر دانشجو شدنم در شهر دیگری باعث این شده بود که کمتر مادر بزرگم را ببینم ولی با این حال باز هم بیشتر خونه مادر بزرگم بودم. از خوبی هاشون که نمی شه گفت، خیلی زیادند. خیلی کم می ذاشتند من کمکشون کنم اصلا نمی ذاشت من دست به سیاه و سفید بگذارم. ای بابا لاقل به خاطر محمدت نمی رفتی می دونستی من چقدر وابسته شده بودم. مادر بزرگ عزیزم قربون اون چادر نمازت برم من، یادش بخیر همیشه زیر این چادر نمازت برای بچه هات دعا می کردی چه عطر و بویی داشتی مادر بزرگ عزیزم چه چهره ای نورانی داشتی ای کاش قدر تو را بیشتر می دونستم آخه از کجا باید می فهمیدم عید را پیش ما نمی مونی.

هر سال چند روز به سال تحویل یه تنگ ماهی با چنتا دونه ماهی قرمز می خریدم و می رفتم خونه مامان بزرگم امسال چیکار کنم؟ هر سال موقع تحویل سال پیش اون بودم اما فرصتی نبود...

هر چقدر از خوبی ها ی ایشون بگویم کم است برای شادی روحشون یک صلوات محمدی بفرست

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1389ساعت   توسط محمد  |